داستان
 

 
 
 
   
 
Wednesday, August 14, 2002
 

ساناز دختر خيلي اخمو و بداخلاق، ولي خوشگلي بود.
هميشه با دوستش شيرين راه مي ر�ت، ولي شيرين برعكس ساناز دختر زشتي بود.
ما پسرها هميشه �كر مي كرديم كه ساناز مخصوصاً با شيرين راه مي ره كه جذابيتش بيشتر توي چشم بياد، خانه شون دوتا كوچه بالاتر از ما بود و مدرسه هايمان تقريباً نزديك بهم بود، هيچ پسري تا به حال نتونسته بود با ساناز دوست بشه و دلشو بدست بياره، يا حتي او را به حر� واداره. اون هميشه اخمو و بداخلاق بود طوري كه هيچ پسري جراًت نمي كرد باهاش حر� بزنه.
يكروز من و دوستم �رشيد سر كوچمون وايساده بوديم كه ساناز و شيرين از پهلومون رد شدند
�رشيد به شوخي گ�ت: �ايمان مي توني دل اين دختره رو بدست بياري و باهاش دوست بشي؟�
من هم كه مثل هر جواني غرور داشتم گ�تم: �آره، اگه تونستم چيكار مي كني؟�
�رشيد خنديد و گ�ت: �شرط مي بندم كه نمي توني، اگه تونستي يك ساندويچ و نوشابه مهمون من�
و من قبول كردم!
الكي الكي اين كار رو كردم.
ساندويچ و نوشابه رو بردم ولي اين وسط دلم رو باختم...
اولش يك نامه عاشقانه و پر سوز و گداز براش نوشتم و توسط برادر شيرين آنرا به دست ساناز رساندم، ساناز جواب نامه ام را داد. با يك نامه پر از �حش و دعوا و اينكه ديگر برايش نامه نويسم و اين اولين و آخرين نامه اش هست و ...
ولي منكه �هميدم اونهم بردش نمياد، نامه پشت نامه براش مي نوشتم. اون هر نامه ام رو با ناسزا جواب مي داد ولي هربار از نيش اين حر�ها كمتر مي شد و كمك كم به جايي رسيده بود كه شوخي شوخي بهم ناسزا مي گ�ت.
بعد از اون هم معلومه ديگه قرار پشت قرار و...
يكد�عه متوجه شدم كه اي دل غا�ل توي عجب هچلي ا�تادم
دلم رو شديداً بهش باخته بودم.
�رشيد هي توي گوشم زمزمه مي كرد: “ ايمان تو شرط رو بردي پسر، ديگه ولش كن�
ولي مگه من مي تونستم؟!
ديگه پابندش شده بودم
�رشيد مي گ�ت: “نه اين به درد تو مي خوره و نه تو مي توني خواسته هاي اونو برآورده كني. پس تا زوده ولش كن�
ولي من به گوشم نمي ر�ت و مي گ�تم: “نه ديگه خيلي ديره�
ولي هرچي مي گذشت مي ديدم كه اون موقع چقدر زود بود و الآن چقدر ديره...
خلاصه زماني �هميدم ديروز زود بود و �ردا دير كه حسابي دلم پيشش گير كرده بود و خلاصي ازش محال بود...

تابستان 69
 

اين هم يكي ديگه:

Tuesday, August 13, 2002
 

من و شيرين از چهارم دبستان با هم دوست بوديم، زمانيكه به محله ما آمدند، شيرين دختر خوبي بود ولي يك كمي شلوغ بود، من خيلي زود با او دوست شدم و خيلي با هم صميمي شديم، چون خانه هايمان هم به هم نزديك بود هميشه با هم بوديم. هم در مدرسه و هم در راه مدرسه.
من كلاً دختر خوش اخلاقي نيستم، خودم هم مي دانم و در مقابل ا�رادي كه اصلاً نمي شناسمشان خيلي خيلي هم بد اخلاق مي شم، مخصوصاً پسرها كه مقداري هم ازشان ترس دارم.
شيرين هميشه به من مي گ�ت: “كمي اخمهات رو باز كن و يك كمي به مردم لبخند بزن، مردم چه گناهي كردند كه هميشه با آنها دعوا داري و هر وقت كه مي خواهند جلو بيايند ازت مي ترسند و �كر مي كنند كه مي خواهي بزنيشان� ولي من توجهي به حر�هاي او نمي كردم، چون اخلاقم اين بود و نمي توانستم و يا ضرورتي هم نمي ديدم كه عوضش كنم.
بالاخره يكروز شيرين با خنده به طر� من آمد، يك كاغذ در دستش بود و گ�ت: “اگر گ�تي چي در دستم هست“ ، با كنجكاوي گ�تم: “نمي دانم، خودت بگو� ، گ�ت:“ برادرم اينرا آورد، و گ�ت به ساناز برسونش� ، و كاغذ رو به من داد، با تعجب بازش كردم و شروع كردم به خواندنش.
از طر� يك پسر بود، تقاضاي دوستي...
ايمان ديگه كي بود؟ ازشرين پرسيدم، اون مي شناختش. يكساعت ازش برام تعري� كرد و از محسناتش و خوبيهاش گ�ت، بلكه منو راضي كنه...
ايمان هميشه با دوستش �رشيد (كه شيرين اسمشو بهم گ�ت) سر كوچه مي ايستاد.
پسر بدي نبود، خوب هم نبود، معمولي معمولي. اون چيزي بود كه هميشه مي گ�تم...
منكه اولين بار بود كه از اين نامه ها دريا�ت مي كردم، نمي دانستم بايد چكار كنم. اولش ذوق زده شدم، شيرين كه از تمام ماجرا خبر داشت شد معلم من.
هي مرا تحريك مي كرد و مي گ�ت برو باهاش دوست بشو، پسر بدي نيست، مگه چي مي شه؟ اينهمه پسر و دختر باهم دوست هستند، تو هم يكيشان...
بعد از اينكه حسابي حر� زديم تصميم بر اين شد كه �علاً در جواب نامه اش يك نامه برايش بنويسم و باهاش دعوا كنم و خودم رو اولش كوچيك نشون ندهم (البته اينها همه تعليمهاي شيرين بود)، اگر مردش بود دنبالم مي آيد، وگرنه كه ولش كن...
و اون مردش بود و دنبالم آمد.
نامه بعدي و پشتش بعدي و بعدي...
من اوايل با تندي جوابش رو مي دادم.
جوابش رو مي دادم براي اينكه نمي خواستم از دستش بدم
با تندي جوابش رو مي دادم براي اينكه نمي خواستم �كر كنه بي شخصيت هستم و نمي هواستم خودم را كوچك كنم.
بعد از اون قرار پشت قرار...
بالاخره زماني به خودم اومدم كه حسابي با هم صميمي شده بوديم و اصلاً بدون اون و بدون �كرش يك لحظه هم نمي توانستم زندگي كنم. �كر جدا شدن از ايمان اينقدر سريع اشكمو در مي آورد كه خودم متعجب مي شدم...
حسابي دلباخته اش شده بودم و هيچ راه �ـراري نداشتم و يا اينـكه هيـچ لزومي براي �رار ازش نمي ديدم.
شيرين هميشه به من مي گ�ت:“ باهاش دوست باش، ولي دوستش نداشته باش، پايبندش نشو، بهش دل نبند.�
منهم يواشكي پيش خودم مي گ�تم:“ ديگه ديره�
ولي هرچي مي گذشت مي ديدم كه اون موقع چقدر زود بود و الآن چقدر ديره...
خلاصه زماني �هميدم ديروز زود بود و �ردا دير كه حسابي دلم پيشش گير كرده بود و خلاصي ازش محال بود...

تابستان 69
 

اين از اوليش:

 

 
 
Archives:

 
  This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.  

Home