داستان
 

 
 
 
   
 
Sunday, March 02, 2003
 
�صل اول

نگار گ�ت: داد نزن، داد نزن. من چيزي به او نگ�تم، تقصير خودت بود. بايد مي دانستي كه بالاخره مي �همه، تقصير خودت بود كه از اول همه چيز را بهش نگ�تي و اجازه ندادي كه خودش تصميم بگيرد، اگه از اول بهش مي گ�تي مطمئن باش كه اون وضعيت تو را درك مي كرد و قبولت مي كرد ولي الآن با اين كار احمقانه اي كه كردي...
بهمن حر�ش را قطع كرد و با عصبانيت گ�ت: نخير تقصير شماست، شماهايي كه چشم نداشتين خوشبختي من را ببينين، چشم نداشتين او را ببينين، تو و آن دختره بي همه چيز، شما بوديد كه به او گ�تيد و...
نگار با عصبانيت �رياد زد: خ�ه شو، زندگي تو به من چه ربطي داشت؟ من احمق را بگو كه دلم براي تو سوخت، حقت است، هرچي به سرت بيايد حقت است، لياقت آن دختر خيلي بيشتر از تو است، تو آدم بشو نيستي.
نگار كه از عصبانيت مي لرزيد از اتاق بيرون ر�ت و در را پشت سرش تا جاييكه مي توانست محكم كوبيد.
بهمن شروع به راه ر�تن كرد، خاطرات اين چند ماه اخير را مثل �يلم جلوي چشمش آورد.
به عقب برگشت ، به زمانيكه براي اولين بار اسم مريم را شنيد.
چند وقتي بود كه پري مادر بهمن توي گوشش مي خواند كه بايد زن بگيرد، تا اينكه يك روز بهمن كه خسته شده بود گ�ت: خيلي خب، باشه، ولي مي دوني كه با اين وضعيت من كسي بهم زن نمي دهد، اگه مي تواني خودت براي من پيدا كن.
پري هم كه منتظر همين بود، سريع گ�ت: من پيدا كردم.

 

اينهم يه داستان ديگه:
ولي دنباله داره

 

 
 
Archives:

 
  This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.  

Home